تبليغاتX
فقط براي پریناز
قالب وبلاگ

فقط براي پریناز
که دیگه خاطره شده ...

يك روز مردي فقير از سر ناچاري تصميم گرفت تاغازي كه در خانه داشت را بردارد و بفروشد، مرد غاز را برداشت و بيرون شد كه ناگهان از در نيمه باز همسايه مرد غريبه اي را ديد كه در حال لهو و لعب با زن همسايه است.

مرد با خود انديشيد و فكري كرد سپس ناگهان وارد خانه همسايه شد و با خشم رو به مرد كرد و گفت آهاي با زن نامحرم و غريبه به چه كاري مشغولي؟ ميخواهي تا فرياد براورم تا حكم شرع را شارع بر تو جاري كند.

مرد غريبه به دامن مرد افتاد و با عجز و ناله از او خواست تا از او در گذرد...
مرد فقير دستي به ريش كشيد و گفت تنها در صورتي از تو خواهم گذشت كه غاز من را به 20 سكه بخري. مرد دست در جيب كرد و بيست سكه داد مرد فقير گفت حالا در صورتي داد نمي زنم كه غاز را به من 1 سكه بفروشي، مرد نگون بخت هم قبول كرد و اينكار انقدر ادامه پيدا كرد كه مرد فقير تمامي سكه هاي انفرد را گرفت و همراه با غاز به خانه برگشت.
وقتي ماجرا را با خوشحالي براي همسرش بازگو كرد همسرش به او گفت كه بهترست به نزد حاكم شرع رفته و داستان را براي او تعريف كند و از وي بپرسد كه آيا اين پول حرام است يا حلال؟
مرد نيز به گفته همسر وفا كرد و به در خانه حاكم شرع رفت و در زد و چون شارع در را باز كرد گفت يا قاضي القضات ما غازي داشتيم در خانه.... كه شارع حرف او را قطع كرد و گفت تو ما را سرویس نمودی با آن غازت ... !

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 13:27 ] [ رضا ]

سلام به همگی! و سال نوی همه تون مبارک

امشب شدید بی خوابی زد به سرم، گفتم بیام بنویسم! البته وقتی می خواستم بخوابم کلی مطلب تو ذهنم می چرخید برای نوشتن ولی الان انگار هیچ چی ندارم! همیشه همینجوریه وقتی آدم می خواد خودآگاه و برنامه ریزی شده کاری رو انجام بده این اتفاق میافته! حداقل برای من که اینطوره. الانم که به زور کیبردو می بینم ولی خوب دیگه!

می خوام از خودسانسوری بگم، از اینکه همه ما چقدر خودسانسوریم، البته امیدوارم با این مطلب این وبلاگم هم مثل قبلی به چیز ... پیوندها و برادران فیلترچی نره! همین چیز و ... یک نمونه از خودسانسوریه خود منه! مثال رو کیف کردین؟!! بعضی وقت ها تصمیم می گیرم حرف دلم رو همینجا بزنم و خودمو خالی کنم (خوبی وبلاگ همینه، همین که چهار نفر پیدا بشن بیان مطلب و یا حرف دل آدمو بخونن و شاید همونا حتی همدرد آدم باشند و درکت کنند، خیلی خوبه!) ولی نمی تونم چون فکر می کنم که وای فلانی منو میشناسه و می دونه این وبلاگ منه اگه یه روزی این مطلب به پستش بخوره و بخونه در مورد من چی فکر می کنه؟! پس نه ول کن بهتر و امن تره که حرفامو برای خودم نگه دارم! من در دنیای واقعی خیلی ساده و حراف هسنم و خیلی از حرفهایی رو که نباید در زمان خاصی و به شخص خاصی بگم برعکس میگم! نه اینکه عمدا بلکه از روی سادگی و بی فکری! راستش خیلی دوست دارم مثل بعضیا تودار باشم و مرموز و کسی نتونه سر از کارم در بیاره ولی اصلا اینجوری نیستم.

فکر کنم واس امشب بسه دیگه! شب همه تون به خیر و خوش!


برچسب‌ها: بی خوابی, خودسانسوری, تودار بودن, حرف دل, سادگی
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 4:37 ] [ رضا ]

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم


برچسب‌ها: زندگی, سرنوشت, سلامتی و پول, هدر دادن عمر
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 13:42 ] [ رضا ]
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن.
پدر يه جورايي مي‌ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.
دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير
پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي برام بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دستم رو ول نمي‌کني.
در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس
دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 12:34 ] [ رضا ]
سلام به همه کسانی که دارن نوشته منو می خونن! به همه پرینازهایی که به اینجا سر می زنند! و به همه کسانی که پریناز رو جستجو کردند (امیدوارم پیداش کنید). عید همگی تون مبارک

در این مشهد که همبالین طوس و طابران خُفته است
جهان جان و بالاتر ا آن، جانِ جهان خفته است
از این جا بردمد خورشید و اقطار جهان گیرد
زمینی که در آن هشتم امام شیعیان خفته است
سریر ارتضا را، اوست سلطان و رضا نامش
کسی که قاصر از توصیف اوصافش زبان، خفته است
حریم کبریایش را چه گویم تا کنم تصویر؟
به مدح او قلم از کار مانده است و بیان خفته است
عجب نبود اگر که اِنس و جانش آستان بوسند
که این جا سرور و فرمانروای انس و جان خفته است
امام هشتم (ع) آری آن که هشته حشمت و جاهش
سریر عزّت و شوکت به فرق فرقدان خفته است
چنان شاهی که خاک مدفن پاکش به یمن او
فروشَد سروری و برتری بر آسمان، خفته است
نهاده قدسیان بر خاک افلاکی ش پیشانی
چه عزّت ها و شوکت ها که در این آستان خفته است
به هر حاجت که روی آری بدو، خواهی گرفت آن را
در این جا قبله ی حاجات پیدا و نهان خفته است
ز رنج رایگان بگذر، بنه بر آستانش سر
که در وی راز نامکشوف گنجِ شایگان خفته است
دعای حفظ جان و حِرز امّید جهان این جاست
که خود روح الامین گویی در این بیت الامان خفته است
در این مَعجَر اگر دستی زدی، دست از فلک بُردی
در این خاک مُراد، آری شفیع آهوان خفته است
از این مهد شکر پرور بَرَد شعرم شکر، هرچند
در این جا آن که خورد از دست مأمون شوکران خفته است

حسین منزوی

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 14:2 ] [ رضا ]
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.

و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.

اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 23:2 ] [ رضا ]
روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیداکرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “تقدیم به نوه عزیزم “.
پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:
نوه عزیزم ،
سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”
آن روز نتوانستم پاسخ مناسبی به تو بدهم . ولی حالا که روزهای عمرم به شمارش افتاده اند می دانم که پاسخی را به تو مدیون هستم ، و در این نامه پاسخ تو را به سؤال آن روز داده ام :
تصور می کنم موفقیت افراد در زندگی تا حد زیادی به نحو نگرش افراد به موضوعات زندگی وابسته است . من آن را چنین می نامم : “باز نگه داشتن چشم ها به روی زندگی و واقعیات آن “.
اول از همه باید بدانی که زندگی مملو از حوادث پیش بینی نشده ای است که بیشتر آن ها ساده هستند.اگر دائمٹ مراقب آن ها نباشی ، نیمی از شادی و خوشحالی را در زندگی از دست خواهی داد. اگر گاهی درانتظار مواجهه با رخدادهای خوب باشی به سراغت خواهند آمد.
وقتی با چالش های زندگی روبه رو می شوی ، از آن ها استقبال کن . چون این چالش ها تو را از روز قبل ،عاقل تر، با تجربه تر و قوی تر می سازند. اگر مرتکب اشتباهی شدی ، بابت درس هایی که از آن می گیری ،خوشحال باش و از آن درس ها برای رسیدن به اهدافت کمک بگیر.
همیشه تابع قوانین و مقررات باش ، حتی قوانین جزیی و کوچک . وقتی از قوانین تابعیت کنی ، زندگی برایت آسان تر می شود. اگر تصور می کنی که می توانی با تخطی از قوانین به هدف مورد نظرت برسی ،سخت در اشتباه هستی و بدان که فقط خودت را گول می زنی .

به نتیجه رسیدن خواسته های واقعی ات در زندگی ، اهمیت زیادی دارد.
پس فکر و توجهت را روی آن ها متمرکز کن و برای دستیابی به آن ها آماده شو.
ولی آماده باش که سر از جاهایی جدید و ناشناخته در بیاوری . در حالی که بزرگتر می شوی ،مسئولیت های زندگی ات بیشتر می شوند. پس آماده تقبل آن ها باش و خودت را برای مواجهه باچالش های ناشی از آن ها آماده کن .
گاهی باید آن قدر شجاعت به خرج بدهیم تا از مقصدی آشنا به مقصدی ناآشنا برویم . زندگی فقط دررسیدن به قله های پیروزی خلاصه نمی شود. بخشی از آن مربوط به جابجایی از یک قله به قله دیگراست . اگر در مسیر بین دو قله ، بیش از حد تعلل ورزی ، ممکن است وسوسه صرفنظر از رسیدن به قله دیگر، تو را از ادامه راه باز دارد. گذشته ها را در گذشته رها کن . به قله بعدی قدم بگذار و از دیدن مناظر وچشم اندازهای جدید لذت ببر.
موانعی را از سر راه بردار که از نظر معنوی و روحی بر تو سنگینی می کنند. وقتی عقیده ، دلخوری یارفتاری تو را به تنگ می آورد، مسیرت را باز کن و چیزهای اضافی را از سر راهت کنار بزن . آن رفتار، طرزتلقی و افکاری را از وجودت تهی کن که قدم هایت را کند می کنند و انرژی ات را تحلیل می برند.
به یاد داشته باش که انتخاب هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر. سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
گاه و بیگاه به خودت استراحت و وقفه هایی بده . این وقفه ها احساس مسئولیت احیا شده ای به تومی دهند که بتوانی نسبت به آرزوهایت متعهد باقی بمانی و درکی مثبت و سازنده از چیزهایی داشته باشی که بیشتر از همه برایت اهمیت دارند.
مهم تر از همه ، هرگز از خودت ناامید نشو. فردی در نهایت برنده و پیروز خواهد بود که برای پیروزشدن ، تصمیم قاطع می گیرد. به زندگی همان چیزهایی را اهدا کن که برایت مهم هستند و زندگی نیز درعوض بهترین ها را برایت به ارمغان خواهد آورد.
دوستدار همیشگی تو، پدربزرگ
[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 10:17 ] [ رضا ]
درباره وبلاگ

با عرض سلام و خسته نباشید به کاربران عزیز ! من رضا هستم و توی این وبلاگ مطالب، گاهی خاطراتمو می نویسم و گهگاهی هم مطالبی رو که خوشم بیاد باز نشر می کنم، خوش باشید!