تبليغاتX
فقط براي پریناز
قالب وبلاگ

فقط براي پریناز
که دیگه خاطره شده ...
دختر کوچولو و پدرش از رو پلي ميگذشتن.
پدر يه جورايي مي‌ترسيد، واسه همين به دخترش گفت: عزيزم، لطفا دست منو بگير تا نيوفتي تو رودخونه.
دختر کوچيک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگير
پدر که گيج شده بود با تعجب پرسيد: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگيرم و اتفاقي برام بيوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگيري، من، با اطمينان ميدونم هر اتفاقي هم که بيفته، هيچ وقت دستم رو ول نمي‌کني.
در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس
دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!

[ چهارشنبه نهم آذر 1390 ] [ 12:34 ] [ رضا ]
سلام به همه کسانی که دارن نوشته منو می خونن! به همه پرینازهایی که به اینجا سر می زنند! و به همه کسانی که پریناز رو جستجو کردند (امیدوارم پیداش کنید). عید همگی تون مبارک
در این مشهد که همبالین طوس و طابران خُفته است
جهان جان و بالاتر ا آن، جانِ جهان خفته است
از این جا بردمد خورشید و اقطار جهان گیرد
زمینی که در آن هشتم امام شیعیان خفته است
سریر ارتضا را، اوست سلطان و رضا نامش
کسی که قاصر از توصیف اوصافش زبان، خفته است
حریم کبریایش را چه گویم تا کنم تصویر؟
به مدح او قلم از کار مانده است و بیان خفته است
عجب نبود اگر که اِنس و جانش آستان بوسند
که این جا سرور و فرمانروای انس و جان خفته است
امام هشتم (ع) آری آن که هشته حشمت و جاهش
سریر عزّت و شوکت به فرق فرقدان خفته است
چنان شاهی که خاک مدفن پاکش به یمن او
فروشَد سروری و برتری بر آسمان، خفته است
نهاده قدسیان بر خاک افلاکی ش پیشانی
چه عزّت ها و شوکت ها که در این آستان خفته است
به هر حاجت که روی آری بدو، خواهی گرفت آن را
در این جا قبله ی حاجات پیدا و نهان خفته است
ز رنج رایگان بگذر، بنه بر آستانش سر
که در وی راز نامکشوف گنجِ شایگان خفته است
دعای حفظ جان و حِرز امّید جهان این جاست
که خود روح الامین گویی در این بیت الامان خفته است
در این مَعجَر اگر دستی زدی، دست از فلک بُردی
در این خاک مُراد، آری شفیع آهوان خفته است
از این مهد شکر پرور بَرَد شعرم شکر، هرچند
در این جا آن که خورد از دست مأمون شوکران خفته است

حسین منزوی

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 14:2 ] [ رضا ]
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.

خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.

و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.

اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 23:2 ] [ رضا ]
روزی پسر جوانی مشغول تمیز کردن وسایل پدربزرگ مرحومش بود که یک پاکت نامه قرمزرنگ پیداکرد. روی پاکت با خطی زیبا و درشت ، نوشته شده بود: “تقدیم به نوه عزیزم “.
پسر که خط پدربزرگش را شناخته بود در پاکت را باز کرد. درون آن نامه ای قرار داشت که در آن چنین نوشته شده بود:
نوه عزیزم ،
سال ها پیش روزی به سراغم آمدی و از من کمک فکری خواستی تا بتوانی در زندگی ات به موفقیت دست یابی . آن روز پرسیدی : “پدربزرگ ، شما چگونه در زندگی تان مرد موفقی بودید؟ شما هنوز با این سن پر از انرژی هستید، در حالی که من در سن جوانی از تلاش خسته شده ام . چگونه می توانم مثل شمادر زندگی ام موفق شوم ؟”
آن روز نتوانستم پاسخ مناسبی به تو بدهم . ولی حالا که روزهای عمرم به شمارش افتاده اند می دانم که پاسخی را به تو مدیون هستم ، و در این نامه پاسخ تو را به سؤال آن روز داده ام :
تصور می کنم موفقیت افراد در زندگی تا حد زیادی به نحو نگرش افراد به موضوعات زندگی وابسته است . من آن را چنین می نامم : “باز نگه داشتن چشم ها به روی زندگی و واقعیات آن “.
اول از همه باید بدانی که زندگی مملو از حوادث پیش بینی نشده ای است که بیشتر آن ها ساده هستند.اگر دائمٹ مراقب آن ها نباشی ، نیمی از شادی و خوشحالی را در زندگی از دست خواهی داد. اگر گاهی درانتظار مواجهه با رخدادهای خوب باشی به سراغت خواهند آمد.
وقتی با چالش های زندگی روبه رو می شوی ، از آن ها استقبال کن . چون این چالش ها تو را از روز قبل ،عاقل تر، با تجربه تر و قوی تر می سازند. اگر مرتکب اشتباهی شدی ، بابت درس هایی که از آن می گیری ،خوشحال باش و از آن درس ها برای رسیدن به اهدافت کمک بگیر.
همیشه تابع قوانین و مقررات باش ، حتی قوانین جزیی و کوچک . وقتی از قوانین تابعیت کنی ، زندگی برایت آسان تر می شود. اگر تصور می کنی که می توانی با تخطی از قوانین به هدف مورد نظرت برسی ،سخت در اشتباه هستی و بدان که فقط خودت را گول می زنی .

به نتیجه رسیدن خواسته های واقعی ات در زندگی ، اهمیت زیادی دارد.
پس فکر و توجهت را روی آن ها متمرکز کن و برای دستیابی به آن ها آماده شو.
ولی آماده باش که سر از جاهایی جدید و ناشناخته در بیاوری . در حالی که بزرگتر می شوی ،مسئولیت های زندگی ات بیشتر می شوند. پس آماده تقبل آن ها باش و خودت را برای مواجهه باچالش های ناشی از آن ها آماده کن .
گاهی باید آن قدر شجاعت به خرج بدهیم تا از مقصدی آشنا به مقصدی ناآشنا برویم . زندگی فقط دررسیدن به قله های پیروزی خلاصه نمی شود. بخشی از آن مربوط به جابجایی از یک قله به قله دیگراست . اگر در مسیر بین دو قله ، بیش از حد تعلل ورزی ، ممکن است وسوسه صرفنظر از رسیدن به قله دیگر، تو را از ادامه راه باز دارد. گذشته ها را در گذشته رها کن . به قله بعدی قدم بگذار و از دیدن مناظر وچشم اندازهای جدید لذت ببر.
موانعی را از سر راه بردار که از نظر معنوی و روحی بر تو سنگینی می کنند. وقتی عقیده ، دلخوری یارفتاری تو را به تنگ می آورد، مسیرت را باز کن و چیزهای اضافی را از سر راهت کنار بزن . آن رفتار، طرزتلقی و افکاری را از وجودت تهی کن که قدم هایت را کند می کنند و انرژی ات را تحلیل می برند.
به یاد داشته باش که انتخاب هایت در زندگی ، تعیین کننده موفقیت ها و شکست های تو هستند. پس همه حق انتخاب های موجود را در نظر بگیر و بعد در مورد برگزیدن آن ها تصمیم بگیر. سپس خود راباور داشته باش ، از جایت بلند شو و پیش برو.
گاه و بیگاه به خودت استراحت و وقفه هایی بده . این وقفه ها احساس مسئولیت احیا شده ای به تومی دهند که بتوانی نسبت به آرزوهایت متعهد باقی بمانی و درکی مثبت و سازنده از چیزهایی داشته باشی که بیشتر از همه برایت اهمیت دارند.
مهم تر از همه ، هرگز از خودت ناامید نشو. فردی در نهایت برنده و پیروز خواهد بود که برای پیروزشدن ، تصمیم قاطع می گیرد. به زندگی همان چیزهایی را اهدا کن که برایت مهم هستند و زندگی نیز درعوض بهترین ها را برایت به ارمغان خواهد آورد.
دوستدار همیشگی تو، پدربزرگ
[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 10:17 ] [ رضا ]
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه، دوصد بستان برو
اینجا، تن بیجان بیا، زینجا، سراپا جان برو

صد بوسه ی تر بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو

هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا، حیران برو

در پای عشقم جان بده، جان چیست؟ بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو

امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان برون از تن منم، خامش بیا، سوزان برو

بنگر که راز حق شدم، زیبایی مطلق شدم
درچهره ی"سیمین" نگر، با جلوه ی جانان برو
سیمین بهبهانی

[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 23:8 ] [ رضا ]
1. اشتباهاتتان را بپذیرید
2. از اشتباهات اطرافیان و دوستانتان بگذرید و چشم پوشی کنید
3. برای خودتان سرگرمی جدیدی انتخاب کنید
۴. منظم باشید و نظم خاص و مورد قبول خود را اجرا کنید
۵. دوستان جدیدی پیدا کنید
۶. کار جدیدی پیدا کنید
۷. رژیم غذاییتان را تغییر دهید
۸. احساساتتان را روی کاغذ پیاده کنید. به عبارت دیگر برای خودتان یک دفترچه ی خاطرات تهیه کنید
۹. جملات صبحگاهی خاص خود را پیدا کنید! (هر روز صبح یک جمله ی مثبت را بیان کنید)
۱۰. به مسافرت بروید
۱۱. ریسک پذیر باشید (خطر پذیری باعث افزیش نشاط در زندگی می شود)
۱۲. فعالیت اقتصادی خود را بنا کنید (بیکار نمانید و شروع کنید به دنبال کار بگردید و اگر هم نشد خودتان کاری را راه بیاندازید)
۱۳. زبان جدیدی یاد بگیرید (یاد گرفتن زبان شما را با دنیایی جدیدتر آشنا می کند)
۱۴. دلیلی برای پذیرفتن نظرات دیگران بیابید
۱۵. دکوراسیون محل کارتان را تغییر دهید
۱۶. به خودتان پاداش بدهید
۱۷. صبح ها زودتر از خواب بیدار شوید
۱۸. قدرت تمرکزتان را افزایش دهید (برای این کار می توانید از تکنیک های مختلفی که وجود دارد استفاده کنید)
۱۹. یک وبلاگ برای خودتان دست و پا کنید!
۲۰. یک کتابچه ی الکترونیکی بنویسید و در اینترنت منتشر کنید
۲۱. تلاش کنید ولی زیاد رویایی فکر نکنید
۲۲. کارشکنی و بی قانونی را بگذارید کنار
۲۳. دلیلی برای دوست داشتن خودتان پیدا کنید!
۲۴. چیزهای جدید را تجربه کنید
۲۵. از دعوا کردن برحذر باشید
۲۶. از تلف کردن انرژی تان جلوگیری کنید
۲۷. یادبگیرید که چشم پوشی کنید
۲۸. قدردان زحمات دیگران در قبال خودتان باشید
۲۹. ول کن قضیه نباشید!
۳۰. خانه تان را تمیز کنید
۳۱. فعالیت های روزانه تان را بنویسید
۳۲. نظرات منفی که در مورد خودتان دارید را حل کنید
۳۳. مهارت های جدیدی را یاد بگیرید
۳۴. به مانند پولتان که همیشه حسابش دستتان است، حساب زمانتان را هم داشته باشید
۳۵. ورزش کنید
۳۶. مثل والدین باشید!
۳۷. دیوارهایی را که اطراف خودتان ساخته اید نابود کنید
۳۸. چیزهایی که باعث ناراحتی تان می شود را از خود و خانه تان دور کنید
۳۹. هفته ای یک کتاب بخوانید
۴۰. در دوره های یک ماهه خود را مجبور به کاری کنید
۴۱. به دوستان قدیمی تان زنگ بزنید و جویای احوالشان شوید
۴۲. پیگیر اتفاقات باشید
۴۳. بازی کنید! (بعضی وقت ها مثل بچه ها رفتار کردن و با آنها بازی کردن باعث افزایش روحیه تان می شود)
۴۴. کسانی که به شما بدی کرده اند را ببخشید
۴۵. بی خیال حل مشکلات سخت شوید!
۴۶. با دشمنان قدیمی تان صلح کنید
۴۷. به یک دوست نزدیک قول بدهید و پابند به قولتان باشید
۴۸. اگر از کسی واقعاً بدتان می آید، با او قطع رابطه کنید! (به همین سادگی می توان جلوی بسیاری از ناراحتی ها را گرفت!)
۴۹. چیزیکه برای مدتها می خواستید را برای خودتان بخرید!
۵۰. قضاوت کردن را کنار بگذارید
۵۱. طرز لباس پوشیدتان را عوض کنید
۵۲. حداقل روزی ۱۰ باز لبخند بزنید
۵۳. بعضی از خاطرات گذشته را فراموش کنید
۵۴. یک درخت در باغچه تان بکارید
۵۵. به یک شهر دیگر بروید!
۵۶. دوستان تازه ای دست و پا کنید
۵۷. زیاد پایبند نگاه کردن به تلویزیون نباشید
۵۸. سرگرمی های غیرعادی ای برای خودتان دست و پا کنید
۵۹. یکی را تصادفی انتخاب کرده و بغل کنید!
۶۰. یک مهمانی غیرمترقبه برگزار کنید!
۶۱. به پیاده روی بروید!
۶۲. یک حیوان خانگی بخرید
۶۳. یک نامه ی تشکر آمیز برای دوستانتان بنویسید
۶۴. روزانه تمرین مدیتیشن کنید
۶۵. از جملات زیبا استفاده کنید
۶۶. نسبت به خودتان هم همین کار را بکنید
۶۷. اگر در چیزی شک کردید، کاری که دلتان می گوید را انجام دهید
۶۸. چه پیروز چه بازنده، اظهار نظر نکنید
۶۹. از کسی تقلید نکنید
۷۰. اهدافتان را بشناسید
۷۱. به دیگران کمک کنید
۷۲. اجتماعی باشید
۷۳. زمانی را هم به تنهایی بگذرانید
۷۴. بعضی چیزها را هم خودتان تعمیر کنید
۷۵. کارهای با ارزش انجام دهید
۷۶. سعی کنید که عادت کنید قبل از انجام هر کاری کمی فکر کنید تا بعداً دچار پشیمانی نشوید
۷۷. موارد مختلف زندگی تان را درجه بندی کنید
۷۸. درک کنید که دیگران از شما چه می خواهند
۷۹. عادت های بدتان را ترک کنید
۸۰. غرو لند کردن را ترک کنید
۸۱. چیزی که ازش بدتان می آید را از خودتان دور کنید
۸۲. سعی کنید هر روز بهتر از دیروز باشید
۸۳. به حرفهای منتقدانتان گوش دهید
۸۴. بدانید که زندگی خودش شکل نمی گیرد٬ بلکه براساس واکنش شما به مسائل مختلف زندگی شکل می گیرد. در موارد مختلف زندگی درست واکنش دهید!
۸۵. بخنیدید
۸۶. به سمت چیزی که علاقه دارید حرکت کنید
۸۷. به احساساتتان اعتماد کنید
۸۸. طوری زندگی کنید که انگار دارید تفریح می کنید
۸۹. از زندکی تان یک داستان درست کنید. اتفاقات مختلف زندگی تان را ثبت کنید و براساس آنها برای خودتان داستان هایی بنویسید که شما در آن نقش اول را دارید و یک قهرمان هستید!
۹۰. دنباله رو دیگران نباشید
۹۱. به اعتقاداتتان توجه کنید
۹۲. دروغ نگویید!
۹۳. موقعیت های مختلف را در زندگی تان پیش بینی کنید. اینگونه عمل کردن در زندگی ساده تر خواهد بود
۹۴. در زمان حال زندگی کنید
۹۵. منتظر اتفاقات غیر منتظره باشید
۹۶. سعی کنید که از لحظات عمر لذت ببرید!
۹۷. قوانین خاص خود را داشته باشید
۹۸. حسادت نکنید
۹۹. عاشق باشید! نه فقط به دیگران که به خودتان!
۱۰۰. هیچوقت افسوس گذشته ها را نخورید!

[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 12:46 ] [ رضا ]
در روزگاري دور حدود قرن پانزدهم ميلادي، در روستايي نزديك نورنبرگ آلمان يك خانواده پر جمعيت 10 نفره زندگي مي كردند. شغل پدر خانواده كفاف زندگي آنها را نمي داد براي همين او شبانه روزي كار مي كرد تا همسر و فرزندانش احساس كمبود نكنند. در بين فرزندان آنها دو پسر دوقلو بودند به نامهاي آلبرت و آبريش. آنها علايق يكساني هم داشتند و دوست داشتند در آينده نقاش يا مجسمه ساز شوند. آنها آكادمي هنر سوئد را براي تحصيل خود انتخاب كرده بودند. سالها گذشت و آنها به سن دانشگاه رسيدند. اما پدر قادر به پرداخت هزينه تحصيل هردوي آنها بطور همزمان نبود. براي همين قرار شد كه قرعه كشي كنند و نفر برنده به سوئد رود و نفر بازنده با كار در معدن كمك خرج تحصيل برادرش باشد. قرعه به نام آبريش افتاد و او به سوئد رفت وبه تحصيل در رشته نقاشي پرداخت. آلبرت هم در معدن كار مي كرد. 4 سال گذشت و حالا آبريش يك نقاش معروف شده بود. او با خوشحالي به خانه بازگشت و از آلبرت خواست تا به سوئد برود. اما دستهاي آلبرت در اثر كار در معدن خراب و ضخيم شده و انگشتانش از حالت طبيعي خارج شده بودند. او گفت: من ديگر با اين دستها قادر به نقاشي نيستم اما دستهاي تو دستهاي من هم هست. مهم اين است تو به آرزويت رسيدي. آبريش اشك ريخت و برادرش را در آغوش گرفت. برادري كه آينده اش را فدايش كرده بود. سالها گذشت و نام آبريش دورر بعنوان بهترين نقاش رنسانس در همه دنيا پخش شد. اما ازميان همه آثارش يك نقاشي بسيار زيبا وجود دارد كه آن را از روي دستهاي برادرش آلبرت كشيده و به او هديه كرده است. يك شاهكار هنري معروف به نام "دستان بهشتي

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 13:11 ] [ رضا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با عرض سلام و خسته نباشید به کاربران عزیز ! من رضا هستم و توی این وبلاگ مطالب، گاهی خاطراتمو می نویسم و گهگاهی هم مطالبی رو که خوشم بیاد باز نشر می کنم، خوش باشید!
موضوعات وب
امکانات وب